تبليغاتX
... Smirnof
حتی نمی دونم که باید نفس بکشم یا نه ؟؟!

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/06/23 و ساعت 13:34 |

My heart will go on

Every night in my dreams. I see you. I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance and spaces between US
You have come to show you go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch US one time
And last for a lifetime
And never let go till we re gone
Love was when I loved you
One true time. I hold too
In my life we ll always go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
You re here. There s nothing I fear
And I know that my heart will go on
We ll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on
And on

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/06/18 و ساعت 15:2 |
وقتی به کلمه " رها " می رسم نا خود آگاه به یاد این جمله می رسم :

وسیع باش و تنها سربه زیر و سخت .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/26 و ساعت 9:7 |
آخرین تعطیلات قبل از ماه رمضان هم اینگونه ...... با بد قولی های دوستی جون و عدم پاسخگویی شون به تلفن گذشت ... نه ن گذشت حسرتش بد جوری به دلم مونده !!!

آخه من با چه زبونی بگم که من برای تعطیلاتم ارزش قائلم !!

لااقل اگه شما ! با من همراه نیستید برنامه های منو به هم نزنید .....

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/25 و ساعت 13:54 |
در سوگ عزیز از دست رفته " س.فرج پور" روحش شاد.

روزگار مرگ انسانیت است : من که از پژمردن یک شاخه گل ،از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار- اشک در چشمان و بغضم در لوست .وندرین ایام ،زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !در کویری سوت و کور  ،در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق ،گفت و گو از مرگ انسانیت است !

مرگ او را از کجا باور کنم ؟؟

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/21 و ساعت 8:54 |
کلافه ام ..

دلم - عقلم - تمام وجودم می خواهد از درد چیزی !! فارغ شوند اما انگار سزارین لازم است ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/19 و ساعت 10:47 |
همیشه همه جا و تحت هر شرایطی - ساده ترین و کوتاه ترین راه - بی خیال شدن است .
+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/14 و ساعت 15:20 |
حس بد لعنتی

 به من برای ادامه زندگی حس بده !

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/14 و ساعت 15:15 |

هنر نیست که کسی را دوست داشته باشی چونکه هر کسی می تونه کسی را دوست داشته باشد ! پس تو مثل دیگران هستی و نه متفاوت با آنها !هنر نیست که از شوق دیدن یاری ،جامه بدری و های و هوی براه بندازی و .. چون که هر کسی می تونه خودش رو شیدا نشون بده ! هنر نیست که در وصف معشوقت مطلب ها بنویسی و حرفها بزنی چون هر کسی می تونه این کار رو به نحوی انجام بده ! هنر نیست که در غم فراق معشوقی ، نحیف و لاغر شوی چون که دیگران هم می تونن در غم هجران- از حال برن و .. ! . پس دوست داشتن هنر نیست . حالا با هر درجه و نوعی که باشه !

هنر اینه که - دوستت داشته باشند . دوست داشته بشی و بتونی حدو مرز نگه داری ! هنر این است که محبوب کسی بشی اما دچار غرور نشی ! اهل ادب و اداب باشی – آداب دوست داشته شدن را می گم ! هنر اینه که می دونی کسی دیوانه وار دوستت داره و تو با رفتارهای نسنجیده دیوانه اش نکنی و به جنونش نرسونی ! هنر این است که بدانی دوستت دارند و بعد برای عاشقت و یا معشوقت طاقچه بالا نذاری ! هنر این است که به محض این که متوجه شدی مورد توجه هستی دیگر جفتک نپرونی و لباس خلق پاره نکنی  ! و از این حرفها ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/08 و ساعت 12:26 |

مثل اصرار برای رقصیدن در جمع غریبه. مثل لبخند زورکی به عروس جدید خاله با اون دماغ چسب زدش. مثل فحش ندادن به بازیکن تیمت وقتی گل خالی رو گل نمیزنه.

گاندی میگه که در سالهای مبارزه همسرم نقش دست راستم رو داشت و در زندان دست راستم نقش همسرم را.

یکی بیاد به ملت حالی کنه که جذابیت عشق، عاشق کسی شدنه که هیچوقت نتونی بهش بگی. جذابیت سفر، قدم زدن  توی ده کوره های جنوبه. نه رفتن لب ساحل شمال.

جذابیت اینه که همین الان یکی رو میخوای که نمیدونی حتی اسمش چیه. جذابیت عشق اینه که طرف نفهمه، بعد از چند سال حتی. وقتی یه کسی عاشق میشه باید مثل آدم بفهمه که عشق و عاشقی همین اندازش بسه.  یکی نیست به این جماعت که تا عاشق میشن، هدفشون میشه رسیدن به ساحت معشوق، بگه تویی که نمیتونی تنبونتو بالا بکشی ... میخوری که میخوای همه چیزو رسمیش کنی.  چه اهمیتی داره که دو طرف بعد از سه ماه میفهمن اون تابلویی که باهاش عهد و پیمان بستن یه سوپرمن نبوده.   آخرش بفهمی که بهتر از اون هم هست. ..

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/08 و ساعت 11:23 |

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!  
از جايم بلند شدم،پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط چه صداي قشنگي دارد!فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون مي خنديدم!فهيدم كه عشق،آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم! » باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!؟...

زمان اعتراف از راه رسیده  و رقص لخت واژه ها آغاز شده است ... و من نشسته ام و به بارش واژه ها می نگرم ... گاهی که لبریز می شوم از واژه ... گاهی که مالامالم از احساس ... گاهی که دوست دارم کسی را دوست داشته باشم همچون امروز ... همچون همین حالا ... انگار " از این پسی " وجود نخواهد داشت ... انگار من همینجا تمام خواهم شد ... انگار به پایان " من " رسیده ام ...

 راستی نقطه این پایان ، آغاز کدامین ابتداست؟ ... در انتهای سرزمین "من" کدام سرزمین ناشناس پدیدار خواهد شد ؟ ... و " من " از کجای این قصه صدای پای " تو " را در کنار خود خواهم شنید؟ ...

منتظر رویش کلماتت خیره ام به همان راهی که " تو " می آیی ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/08 و ساعت 9:16 |
میگن : بهترین نفر -نزدیک ترین نفره !!!!

تا امروز نمی دونستم یعنی چی ..اما افتاد حالا !

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/07 و ساعت 12:43 |
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/05/07 و ساعت 12:18 |
انتخاب بین ماندن و نماندن!!!!

به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/31 و ساعت 16:40 |

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
I am thankful for the husband who snores all night, because that means
he is healthy and alive at home asleep with me
 
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing
dishes, because that means she is at home not on the street
.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و درآمدي دارم و بيكار نيستم.
I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am
employed.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده‏ام.
I am thankful for the mess to clean after a party , because it means
that I have been surrounded by friends.

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it
means I have enough to eat.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day,
because it means I have been capable of working hard.


خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه‎اي دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need
cleaning , because it means I have a home.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking
lot, because it means I am capable of walking and that I have been
blessed with transportation
  

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it
means that I can hear.


خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I
have clothes to wear.


خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,
because it means that I am alive.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me
that I am healthy most of the time


خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي‎كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي‎توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because
it means I have beloved ones to buy gifts for

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/14 و ساعت 12:54 |

ماجرا از اين قراره كه يه روز يه راننده زن و مرد توي خيابون با هم تصادف ميكنن . مقصر زنه بوده و كلي ماشين مرده داغون شده بوده .  زنه از ماشين پياده ميشه و شروع ميكنه به چرب زبوني و مخ زني و ميگه : واي چه جالب كه ما بهم خورديم واقعا هيجان انگيز نيست ببيبن همه دارن راشونو ميرن و ما باهم تصادف كرديم . خيلي جالبه من فكر كنم كه ما با يد روز خوبي رو در كنار هم داشته باشيم و از اين جور صحبت ها . بعد مردها هم كه حساس ... ميگه آره كاملا حق با شماست براي من هم خيلي جالبه كه ما با هم تصادف كرديم . شايد كه ما بتونيم باهم خوش باشيم و ..... .. بعد زنه ميگه نگاه كن ببين با اينكه ماشين داغون شده ولي اين شيشه مشروب سالم مونده اين يه معجزه است . بيا غم دنيا رو بي خيال شيم و اين شيشه مشروب رو بخوريم . بعد درش رو باز ميكنه و ميده به مرده . مردها هم كه حساس ... از زنه ميگيره و نصفش رو ميره بالا بعد شيشه رو ميده به زنه و ميگه توهم بزن روشن شي بخور تا حال كنيم . زنه شيشه رو ميگيره و درش رو ميبنده منتظر ميشه . مرده با حالت مستي میگه  شرا پش تو اژش نميخوري ؟
زنه ميگه فكر كنم كه بهترين كار اينه كه منتظر پليس بشيم تا بياد و پدرت رو در بياره . مرتيکه مست كردي نشستي پشت فرمون و اومدي تو خيابون ؛ ميدوني چه مجازاتي در انتظارته ؟ ميدم پدرت رو در بيارن .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/14 و ساعت 12:34 |

Life For Rent

I haven't really ever found a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize that once again I'm not in love
But it's not as if I mind
that your heart ain't exactly breaking

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't lean to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply
I have no idea what's happened to that dream
Cos there's really nothing left here to stop me

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

While my heart is a shield and I won't let it down
While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive

If my life is for rent

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/09 و ساعت 14:58 |
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است .

یک برادر دارم که برای من دیوارش از همه کوتاه تر است ...

توی گرفتاری و دلتنگی هام

زندگی شاید - انتظاری ست که من زبرادر دارم ...

فــــــــــــــــــــــــــرهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد  !دوست دارم .

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/09 و ساعت 14:26 |
راستش خودمم موندم ...

میگم یه پیشنهاد به مردای بالای ۴۰ سال ! چطوره دم در دادگاه ها وایستن واسه شهادت های متنوع ... که هر نوعش یه قیمتی داره  مثلاْ دزدی ۴۰۰ تومان - طلاق ۳۰۰ تومان - قتل ۲ الی ۴ میلیون تومان و .... چه درآمدی از این کار بهتر و با کلاس تر تازه همش هم سر و کارت با ادم حسابیاست !!!!!!!

نکته انحرافی : اگه خانوم ها تواین مملکت پرفسور هم باشن ! حق رای و شهادت تو دادگاه ندارن !!....!!

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/04/09 و ساعت 13:57 |
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی     صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود ..

" ممل "

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/28 و ساعت 8:16 |
مرا اینگونه باور کن - کمی تنها  کمی بی کس - کمی از یاد رفته ...

خدا هم ترک ما کرده - خدا دیگر کجا رفته ؟

 نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟

 مرا اینگونه باور کن ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/20 و ساعت 7:17 |
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم - قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ...

ببینیم آسمان هر کجا - آیا همین رنگ است ؟؟!

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/20 و ساعت 7:13 |
سکوت می کنم ...

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/16 و ساعت 19:8 |
 نمی دونم امروز از بس حالم خوبه اینقدر چیز نوشتم - یا از بس که حالم بده ؟؟؟؟!

...

....

چند ساعت بعد !

یکی پیدا نمی شه به این بابا بگه :آخه مرد حسابی ادم به زنش فوش ن.ا.م.و.س.ی. میده !!!!!

یکی پیدا نمیشه به این پیشی بگه : وقتی کارت دارم کدوم گوری هستی ؟؟؟( مخصوصاْ این کلمه رو گفتم که ناراحت شی.)

یکی پیدا نمیشه به این آقا بگه : اینقدر کور کوری نخون ! لطفاْ .

یکه هم نیست به این .....

انگار خودم باید زحمت همه اینها رو بکشم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 13:0 |
جرالدين دخترم ، اکنون تو کجا هستي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر ؟ اين را ميدانم . فقط بايد به تو بگويم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر گل هايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشين و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صداي کف زدن هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن . زندگي آنان که با شکم گرسنه و در حالي که پاهايشان از بينوايي ميلرزد ، هنرنمايي ميکنند . من خود يکي از آنها بوده ام . جرالدين دخترم ، تو مرا درست نمي شناسي . در آن شبهاي بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنيدني است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه ميگيرد ، داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را کشيده ام و از اينها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميکند ، چشيده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدين دخترم ، دنيايي که تو در آن زندگي ميکني ، دنياي هنرپيشگي و موسيقي است . نيمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزليزه بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسي که تو را به منزل ميرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . . دخترم جرالدين ، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردي کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پاي او را ميشکند . وقتي به اين مرحله رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسيار براي تو دارم ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان ميبخشم . انسان باش ، پاکدل و يکدل . زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است .
+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 12:47 |
امروز وبلاگ vesper 007 رو که با کلی دلخوشی نوشته بودمش و کلی آرزو ... حذفش کردم . با تمام خاطراتش .... . نقطه سر خط .
+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 8:22 |
می گن :

" خوشیختی این نیست که تاس خوب بیاری بلکه باید تاس بد رو خوب بازی کنی ...."

اما

من اینو قبول ندارم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:55 |

همه می پرسند :

چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همهمه  دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ؟ روی این آبی آرام بلند - که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت  خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل  موج ؟ چیست در خنده جام ؟ که تو چندین ساعت - مات و مبهوت به آن مینگری ؟ نه به ابر - نه به آب نه به برگ - نه به این آبی آرام بلند -نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام - نه به این خلوت خاموش کبوترها - من به این جمله نمی اندیشم .!!            به تو می اندیشم . 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:51 |

بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود... تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان  1000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 1000 دلار به زن پیتر میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود... پیتر گفت: خوبه... چیزی در مورد 1000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

 نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:49 |

من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند.. دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم. یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی. سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان  500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ............ ....! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم. اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم. وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم. یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی. ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم. ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:47 |