تبليغاتX
کاسپین
 
زندگی زیباست ای زیبا پسند ...
 
تو به من خندیدی  نمی دانستی      
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید  -   سیب را دست تو دید
 غضب آلود به من کرد نگاه 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز    سالهاست
که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت
  ... 
          

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:2  توسط بهمنی 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!

  نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:50  توسط بهمنی 
با " امروز " چه کنم ؟

برای امیر و امیرها خیلی متاسفم ..  برای خودم و خودم هااااا متاسفم- برای یکی شدن ها متاسفم

برای دلتنگی ها متاسفم - برای همه اتفاقات خوب و بد و زشت و زیبا متاسفم ..........

الان برای لحظه ها هم متاسفم برای هر ذره ای که باو یکی شدم ...

بیشتر از همه امیر ...

" این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد "

 

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:39  توسط بهمنی 
باید بیش ازاین فکر کنم ...

بیش از پیش

بیش از هر دفعه

حتما راهی هست ....

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:7  توسط بهمنی  | 

کلاس آموزشی برای آقایان

  اهداف تربیتی: تقویت آن بخشی از مغز که آقایان از وجودش بی خبرند  

 

سرفصل‌های دوره‌ی مقدماتی:

 

 واحد اول: دروس پایه

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم/ 200 ساعت

همسرم مادرم نیست / 35 ساعت

درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست / 500  ساعت

 

واحد دوم: زندگی زناشویی

بچه‌دار شدن بدون حسودی به نوزاد / 50 ساعت

غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" / 55ساعت

درک این مساله‌ی مهم که کفش‌ها خودشان توی جاکفشی نمی‌روند / 80 ساعت

چطور بدون گم شدن، لباس‌های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم / 50 ساعت

چطور بدون این که ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم / 50 ساعت

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:59  توسط بهمنی 

در دو روز عمــرِ کــوتــه سخـت جـانــی کــرده‌ام     بــا همـــه نامـهـــــربـانـان مهـربـانـــی کـــرده‌ام
همـــدلی هـم‌آشیانی هـــــم زبــانی کــــرده‌ام

بعد از این بر چـرخ بازیــگر اُمیدم نیسـت، نیست     آن سرانجامی که بخشاید نَویدم نیست،نیست
هَدیه از ایّام جـز مـوی سپیـــدم نیست، نیست؛
 


مــن نــه هرگز شِـکـوه‌ای از روزگـــاران کـــرده‌ام     نه شکایــت از دورنگی‌هــای یـاران کـرده‌ام
گـرچه شِکوه بر زبانم، می‌فشـــارد استــخــوانم

من که با این بـرگ ریزان روز و شـب سـر کرده‌ام     صــد گـــــل امیــــد را در سیــنه پَــر پَــر کــرده‌ام
دست تقدیر این زمـانم، کرده همرنگ خزانم

پشت سر پُل‌ها شکسته، پیشِ رو نقش سرابی     هوشیـار افتـــاده مســتی در خرابــاتِ خــرابـــی

مهربانی کیمیا شد، مَردمی دیری‌ست مُرده     ســرفرازی را چه داند؟! سر به زیـری سر سپرده

می‌روم دلـمُـردگی‌ها را ز سـر بیـرون کنم     گــر فلک با مــن نسـازد چـرخ را وارون کنم

بـــر کـلام نــاهمـــاهنـــگ جـدایـی خــط کشـــم     در ســـرود آفــرینــش نغـمــــه‌ای مـــوزون کنــــم

در دو روز عمر خود بسیــار هِـرمــان دیده‌ام     بــس مـلامتـهــا کــزیـن نـامـردمـان بشنیـــده‌ام
ســردهد در گــوش جــانم، مـوی همــرنگ شبانم

مــن که عمـــر رفتـــه بــر خـاکستـــر غَـم چیده‌ام     زین سـبب گردی ز خاکســتر به خــود پاشیــده‌ام
گـــر بمانـــم یــا نمـانــم بنــده‏ی پیــر زمـانم…

 

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:55  توسط بهمنی 

نـــام تـــــو را آورده ام دارم عبـــادت مــــی کــنـم
گـِــرد نـگـــاهـت گشتــه ام دارم زیـــارت می کنم

 

 دستت به دسـت دیـگــری! از این گذشته کار من
  اما نمی دانـــم چــــرا دارم حســـادت
مــی‏کنم!

 

گفتی دلم را بعد از ایـن دست کَس دیگــر دهـــم
شاید تو با خود گفتـه ای دارم اطاعـت می کنـــم

رفتـم کنــار پنجـره دیـدم تو را با........ بــگـذریــم
چیزی ندیدم...ای  چنیــن دارم رعـایــت می کنم

 

من عاشـق چشــم تـــوام، تــو مبتــلای دیـگــری
دارم به‏ تقدیرخودم چندیست عادت می‏کنم

 

 تــو التماســـم می کنی جـوری فـراموشـت کنــم
 بــا الـتـمـاس امـا تـو را به خانه دعوت می کنـــم!

 

گفتی محبت کن برو، باشد خداحافظ... ولی...
رفتم که تو باور کنی، دارم محبت می‏کنم!

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:49  توسط بهمنی 
  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:14  توسط بهمنی  | 
  نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:29  توسط بهمنی  | 

استاد بزرگ ، « اشو » تمرين جالبی برای قطع هويت ازبدنمان را ابداع نموده اند كه توجه عميق و خالي از قضاوتهاي ذهني و تعصبات غلط و وام گرفته مذهبي امان را عنايت مي كند:

 اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين:

اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد. بدن را کاملاً آرام کنيد. به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد. وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت، حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟ کدام يک از آنها گريه می کند؟ کداميک فرياد می زند؟ با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد.

بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همه اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً تبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد. در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد، يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است.

وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد، پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد. 

ما اين مرحله را مرحله بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود.اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن، بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد. در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود. درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد. چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد. اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد. اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت.

مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده. در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِيت خواهد شد.هيچ حادثه خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود. امّا ما فکر مي کنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم. اين اولين مرحله  تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است. مرحله سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا ياد بگيريم.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:25  توسط بهمنی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM