تبليغاتX
... Smirnof
یک روز یکی گفت :

امروزت رو طوری زندگی کن که انگار قرار است آخرین روز زندگی ات باشد .

چرا که یکی از

همین روزها - آخرین خواهد بود .

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/30 و ساعت 11:54 |

کسی آمدکه حرف عشقو بامازد  دل ترسوی ما هم دل به دریازد

به یک دریای طوفانی  دل مارفته مهمانی

چه دوره ساحلش ازدورپیدا نیست  یه عمری راهه و درقدرت ما نیست

بایدپارونزد وا داد  بایددل روبه دریا داد  خودش می بردت

هرجادلش خواست  به هرجابرد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا  به امیدی که آروم میشه تافردا

به امیدی که این دریافقط شاه ماهیداره  به امیدی که نمیبینی شباشو بی ستاره

دل مارفته مهمانی  به یک دریای طوفانی   بایدپارونزد وا داد

بایددل روبه دریا داد  خودش می بردت هرجادلش خواست

به هرجابرد  بدون ساحل همون جاست   
+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/22 و ساعت 7:37 |

من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویا قبل ازهرفریادی لازم است

***

من تمام هستی ام رادرنبرد با سرنوشت

درتهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهارعشق رادیدم ولی باورنکردم

یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم

من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تاتمام خوبیهارفتندو خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم ررفت

بهارم رفت عشم مرد یارم رفــــــــــــــت ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/22 و ساعت 7:26 |

حرف اصلی باباجون اینه که غذا بدیم با کیفیت عالی مهم  نیست قیمتش چقدر باشه ؟می گفت : هرکی می تونه سنگ بزرگ ور میداره ...... 

حرف امیراینه که غذا بدیم با کیفیت خوب و قیمت مناسب که هر خانواده ای بتونه برای مجالسش ازش استفاده کنه ... 

یادمه بابا تا دیروز در مورد کار می گفت از جون می شه مایه گذاشت اما از مال نمی شه !! چون ادم برشکست می شه . اما دیشب اصلا حاضر نبود حق الزحمه پخت غذا رو از ۸۰۰ به ۵۰۰ بیاره  می گفت نباید خودمونو بکشیم که ؟؟؟!!  بهش گفتم که وقتی اول کاره وقتی هنوز نشناختنت  پس باید یه کم بیشتر مایه بزاری و کمتر سود رو در نظر بگیری گفتم باید رضایت مشتری جز سودت اولیه ات بحساب بیاد . اما تو کتش نرفت که نرفت ... 

به نظر شما حق باکیه ؟  

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/19 و ساعت 10:10 |

انقدر سختم و کوچک

 

که از هر ارتفاعی سقوط کنم

 

متلاشی نمی شوم ....

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/19 و ساعت 9:59 |
روز قبل اومده بود اینجا تا ازم عذر خواهی کنه - شایدم منو ببینه - اومده بود تا بگه که به اشتباهاتش پی برده - اومده بود که من ببخشمش - اومده بود تا شاید خاطرات گذشته رو تو ذهن هر دو تامون مرور کنه تا شاید بیشتر حسشون کنه - اومده بود  که بگه اون موقع  اصلا حواسش به من و ما نبوده - اومده بود بگه باید فقط تا سه سال گوش می کرد - اومده بود بگه چقدر بد شد که گوش کرد اومده بود که این بدی رو تو چشای من ببینه-  شاید - اومده بودبگه که چقدر حیف شد که به حرف راهنماش گوش کرد -اومده بود بگه واقعا چه لحظات زیبایی رو برام ساختی و من اصلا ندیدمش - اومده بود تا به ننو تمام سه سال من بخنده - شاید-  اومده بود عذر خواهی بکنه - اومده بود دل منو بدست بیاره - اومده بود که بگه چقدر منو دوست داشته اره اومده بود  بگه چقدر منو دوست داره ....

اما دیگه خیلی دیر شده دیر شده به اندازه ۱۰ ماه چند روز و چندین ساعت - شاید برای اون و به اندازه پایان یک عمر برای من و شاید شروع دوباره  - شروع شد اما اینبار بدون ماری بدون منه دل - بدون منه وجود .... چه خوب ادا کرد دلکش : یک لحظه غفلت کردم و یک عمر گذشت ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/06 و ساعت 8:47 |
خسته که می شوی ردپایت را می شود دید روی شانه هایم !!!

خسته که می شوم

ردپایت را هم بگیرم

                           پیدایت نمی شود ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/02 و ساعت 8:21 |
ازم نخواه با تو بمونم

تو هیچی از من نمی دونی

اگه بگم راز دلم رو

تو هم کنارم نمی مونی ...

ازم نخواه ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 86/08/02 و ساعت 8:16 |