تبليغاتX
... Smirnof
  یه بار دیگه اون زنگ ناقوس زندگیم به صدا در اومد . دلم هوای از کانادا گفتن هاش و از فرودگاه مالزی و  سوتی هایی که تو مالزی داده بود از بازار منچستر از موتور این فرزند دلبندش کرده بود . دلم واسه اون خنده هاش تنگ شده بود .

گفتم دکتر چرا ریش گذاشتی ؟ گفت " تا هر وقت این چند تا دونه موی سفید رو می بینم بفهمم که زندگی ارزشش رو نداره " دکتر برات آرزوی موفقیت می کنم . 

و اما بازم نسکافه ....

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/31 و ساعت 9:22 |
تو به من سنگ زدی من نرمیدم- نگسستم    باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم چی ؟ نمی دونم بی تفاوت باشم یا استرس داشته باشم . گریه کنم یا بخندم . فکر کنم یا فکر نکنم.

اگه کسی می دونه بهم بگه .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/30 و ساعت 13:21 |
بدون اینکه فکر کنه حرفی زد بدون اینکه لحظه ای تامل کنه تو چشمای من نگاه کرد و چیزی رو گفت که نباید به زبون میومد چیزی که برام یه راز بود هر چند که واقعیت نداشت اما برام یه راز بود که در موردش فقط با اون صحبت کرده بودم ... انگار منو توی یه استخر پر از یخ ول کرده بودن انگار با صورت خوردم تو دیوار -  انگار تصادف کره بودم نمی تونم بگم چه جوری بودم یخ تر از هرچیز یی که فکرش رو بکنین ...

آخه فکر می کرد این حرفش یه آتو از منه ... اما نمی دونست که این راز اصلا واقعیت نداشت ....

نمی دونم باید برای چی متاسف باشم خودم یا .... 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/30 و ساعت 11:13 |
زندگی زیباست ای زیباپسند .....

زندگی زیباست اگر که ..

زندگی زیباست اگر کسی .....

زندگی زیباست اگر که ......

زندگی زیباست اگر ..........

اره زندگی می تونه خیلی زیبا باشه با اگر هایی که کاشتیم در نیومد .....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/29 و ساعت 15:13 |
قربونش برم  چند روزیه که خواهرم اومده  وای که خدا چقدر دوستشون دارم .

این پست رو فقط برای خواهرم اشرف می نویسم وای که چقدر من مدیون محبتهاش هستم اگه که با پای پیاده ببرمش مکه و طواف بدمو برگردونمش باز هم ذره ای از اون محبت بی کرانش رو در دوران کودکی و نوجوانیم جبران نکردم برام مادری کرده ...

دوستش دارم ...

براش ارزوی موفقیت و سلامتی می کنم .و از اینجا هم بهش می گم : خیلی مخلصیم آبجی ..

شرمندگی برام موند که به خاطر این اتفاقات نتونستم میزبان خوبی براشون باشم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/29 و ساعت 15:6 |
کاغذ دیواری خونه بنایی و نقاشی و نصب اسپلیت و تغییر دکراسیون هم تموم شد ..

حالا سرم و به چی گرم کنم ؟

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/29 و ساعت 14:46 |
حرفم تموم نشده بود که رفت .... .

وهمه اشتباه من این بود که عکس العمل نشون دادم ........... .

آخه یه وقتا ادم می بره .

من دیگه بریدم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/29 و ساعت 14:41 |
خیلی دیگه با کارم حال نمی کنم ....

انگار تو شوک اون ضربه های آخر هستم .... باورم نمی شه این همون چیزیه که یه روز آرزوش روداشتم . این ادم هم چه آرزوهای کوچیکی داره ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/15 و ساعت 10:13 |
ازدواج بالاخره ادم کامل می کنه ؟؟ یا نه ؟

من از وقتی مزدوج شدم کارم بیشتر شده و درد سرهام بیشتر تر  همین ! ایا این یعنی تکامل ؟؟؟

تازه ازدواج من از بی عیب ترین ها و بدون هیچ گونه حرف و حدیثی بوده بدون عشق و عاشقی و از این حرفها بوده ...

تکامل یعنی چی ؟

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/14 و ساعت 12:17 |
دیروز رفته بودم تعویض پلاک البته در شهر بزرگ تهران . خب طبق معمول گفتند چون شناسنامتون مال شهرستانه نمی شه و یا اینکه باید فیش برق یا فیش تلفن ی بیارین که نشون بده من ساکن تهرون هستم . خلاصه با یه تلفن  کار ما درست شد وماشین ما هم شد نمره تهران ... هورا

جالب تر از همه اینکه با شماره شناسنامم ست شده هورا ... خیلی برام جالب بود ...

بازم پارتی ... حالا هی بگین پارتی بازی بده  د نیست دیگه ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/13 و ساعت 12:5 |
تو این تهرون چیا می گذره ...

وقتی شنیدم سرم سوت کشید و حس کردم شاخ دارم گونه هام از شرم شاید از خجالت سرخ و داغ  داغ شده بود .  سریع به خودم اومدم تا فکر نکنه جبهه گرفتم با یه لبخند خیلی ظاهری گفتم  در موردش تحقیق کردی ؟ گفت : تحقیق لازم  نبود ایمان به قلبم وارد شد . .... از این حرفها .

اره صمیمی ترین دوست زندگیم مسیحی شده بود . نمی دونستم باید خوشحال باشم یا گریه کنم . خداییش تو این تهروون چی می گذره ؟؟؟!!!

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/13 و ساعت 11:55 |
دیشب بعد مدتها صدای لیلا رو شنیدم ..

لیلا گفت که برای ارشد قبول شده اونهم علامه  - خیلی خوشحال شدم . دیشب یکی از اون شب هایی بود که حسرت کسی رو خوردم . دست خودم نیست هر وقت حرف درس و کلاس و تحصیلات عالیه میرسه من  حسرت بقیه رو می خورم .. ایکاش من هم رشته دوست داشتنی خودمو ادامه میدادم اما حیف که با دخالت های خانواده بلاجبار وارد دانشگاه و کلاس درس شدم و .. .

می دونم که واسه درس خوندن هیچ وقت دیر نیست  . به خاطر همین آرزو می کنم از خدا ی خودم می خوام شرایطی رو فراهم بیاره تا من هم تو مدارج بالا ادامه تحصیل بدم . آمین

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/06 و ساعت 10:8 |
چقدر با پارتی راحت به دست می آد ....

اینقده که حتی مدیر می پرسه :

 " کدوم قسمت می خوای کار کنی ؟ تو مثل پسر من می مونی ."

اره واقعا ْ ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/06 و ساعت 9:49 |
به خاطر اینکه اوس هاشم پی یکی از چرخ های عقب ماشین رو نبسته بود مجبور شدم دوباره امروز برم نمایندگی ساعت  تقریباْ ۵ بعد ازظهر بود - البته می خواستم یه بار ماشین رو به دستگاه هم بزنم .

ماشین رو از قسمت تعمیرات به قسمت برنامه ریزی کامپیوتری بردم وقتی پیاده شدم صدای داد و ای وای بلند شد به سمت صدا دویدم  وای ی ی ی ..

اون کنج-  گوشه دیوار - چرخ جلو سمت راننده رو جک بود یکی تو چاله پرس و یکی نشسته روی لبه چاله پرس و یک پسر بچه که شاید ۱۳ سالش بود هم بالای سرشون - " حمید سویچ رو باز کن "این جمله ای بود که اوسا گفت و پسرک که نمی دونست باز کردن سوئیچ چیه ؟ استارت زد و چون ماشین رو دنده یک بود به سمت جلو حرکت کرد .

وقتی ماشین رو کشیدن عقب تعمیرکاره بدبخت بیهوش روی زمین خونین و مالین افتاده بود کسی جرات نمی کرد بهش دست بزنه پسرک بی نوا سمند مستقیم رفت تو سینش و محکم کوبیدش به آهن و دیوار .

می خوام بگم : چه جوری تو یه نمایندگی ......به این بزرگی یه برانکارد - یه مسئول ایمنی و بهداشت حتی یه باند ساده پیدا نمی شه ؟

 تو را برگشت به خونه  از همون بیمارستانی گذشتم که این تعمیر کاره رو برده بودن اونجا - رفتم یه سری زدم - دیدم بنده خدا مثل یه مرغ که سرش رو بریدن داره جون می کنه و پر پر می زنه کسی کاری به کارش نداشت بهش سرم وصل کرده بودن !!!!!!! ...  پرسیدم چرا اینجا ست ؟ گفتند : " باید بره رایولوژی اما برق نداریم ....... "

خدایا ازت دلگیرم ... 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/02 و ساعت 9:26 |

به یاد آن عزیز سفر کرده - که یاد و نامش همیشه در قلب و ذهن من جای دارد .

خسرو شکیبائی

نمی تونم باور کنم که آقای شکیبایی الان پیش ما نیستند ُباورش برای من غیر ممکنه حالا برای خانوادش و برای دوستان درجه اولش به چه صورتیه ؟ خدا فقط می دونه .

دلم خیلی برات تنگ می شه ... هر چند که هیچ وقت از نزدیک ندیدمت اما هر وقت که یه اثر به یاد ماندنی ترا ز قبل از ت می دیدم همینش برام کافی بود انگار تا دیدن یه فیلم دیگه که تو رو توش ببینم شارژ می شدم .....

دوست دارم و یادت همیشه در ذهن و جان من باقی .....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/05/01 و ساعت 8:54 |