تبليغاتX
... Smirnof
تو بگو تا ابدیت که میان من و توست  چقدر فاصله است ؟

چقدر بعد میان من و توست  چقدر فاصله بین من و توست 

 تو بگو من چقدر راه دگر پیمایم  که به پیمانه مقصود رسم 

 چند بر خاک رهت سر سایم  که به معبود رسم

 

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/30 و ساعت 12:48 |
غریبم آشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم

نمی بینم نمی دانم که حتی کیستم بگذار برگردم

نه بادیروز خرسندم نه با امروز - حالایم غریبانه ست

خدایا

من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم به اسب خسته می مانم - رها کردم سوارم را و بارم را -

گذشت از عاشقی صعب است  اگر می ایستم  بگذار برگردم

خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده ست ..

خواهش می کنم بگذار یک امشب

 به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیست برگردم

خداوندا  اگر نامم صدای آب را تا شیروانی ها 

و یا در خانه ها تا پای  آتش می برد    تقصیر باران نیست !!

عبوری بی عصا بی جای پا دارم  و بر سقفی که سوراخ است می بارم ....

نمی بینم نمی دانم که سیر چیستم - بگذار برگردم

سفر سخت است و فردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده ست

کسی آنسوی درهای قدیمی را نمی بیند - کسی یوار ها را با کلنگی بر نمی دارد

کسی دیگر نمی آید .. خدا یا  نه ! چرا دیوار من باشم ؟!!

چرا من تک چراغ ایستم بگذار برگردم ..

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/30 و ساعت 12:34 |
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت  سر به تازیانه او خم نمی کنم .

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم  زاری بر این سراچه ماتم  نمی کنم .

با تازیانه های گرانبار جانگداز  پندارد آنکه روح مرا رام کرده است !

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است  این بندگی که زندگیش نام کرده است ....

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت ؟ من راه آشیان خود از یاد برده ام

یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/30 و ساعت 12:1 |
 " به کجا چنین شتابان ؟ " گون از نسیم پرسید .

" دل من گرفته زین جا - هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟ "

- همه آرزویم اما  چه کنم که بسته پایم ....

- به کجا چنین شتابان ؟

" به هر آن کجا که باشد  به جز این سراسرایم "

- سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را 

 چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

 به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/30 و ساعت 11:53 |
می گذرم از میان رهگذران مات می نگرم در نگاه رهگذران کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال اینهمه غوغاست در کنارم و من دور !

دیگر در قلب من نه عشق و نه احساس  دیگر در جان من نه شور و نه فریاد

دشتم اما در او نه ناله مجنون  کوهم اما در او نه تیشه فرهاد !

هیچ نه انگیزه ای که هیچم و پوچم !  هیچ نه اندیشه ای که سنگ و چوبم !

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/30 و ساعت 11:47 |
پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/27 و ساعت 7:36 |
یه چند روزی بابت ضربه ای که به کمرم وارد شد بر اثر بی احتیاطی همسر گرام - نتونستم بیام سر کارم و این شد که توی این چند روز مدیر عامل و دوستان برنامه ای رو ترتیب داند تا سورژریزی بشه برای من - و این شد که امروز باید اتاقم رو به شخص بعدی تحویل بدم .

ای جووووونم ... چه شود ؟؟!!؟

نکته انحرافی قضیه اینه که مشخص نیست این بنده حقیر باید به کدوم قسمت برم ؟!!!!!!!!!!

خب این هم اندر مزایای از یک همسر خوب .امیر جان شرمندم کردی .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/27 و ساعت 7:34 |
خدایا دوست دارم ......
+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/11 و ساعت 13:0 |
صبح که میشه بدون انگیزه و با بی حوصلگی لباس می پوشم - حتی شده لنگ شلوارو به دستم کرده باشم - ساعت ۷ یا ۸ شایدم ۹ می رسم کارخونه - تو دفترم یه چند تا کار انجام میدم - سعی می کنم زودتر کارام رو انجام بدم تا زودتر تموم شه - بعد یه موسیقی از نوع شهر های شمالی ش رو می زارم و گوش میدم  گوش می دم و اینقدر این آهنگ تکرار می شه تا که خسته بشم - حدودای بعد ناهار می شه - و چون ناهار هم میلم نمی کشه بجز دست پخت مامان جونم  چیزی بخورم - نمی خورم - از کار خونه می زنم بیرون نمی دونم به کجا و کدوم مقصد ؟ خونه  - خونه مامانم اینا خونه سهره اینا خونه پروین یا استخرو .. نمی دونم نمی تونم تصمیم بگیریم و فقط گاز می دم و سبقت های غیر مجاز می گیرم - خودم هم خندم می گیره به خودم می گم کوچولو کجا می ری ؟ اما گوشم بدهکار این حرف ها نیست فقط گاز می دم وقتی کوچمون رو رد کردم تصمیم می گیرم که بر گردم یا برم خونه بقیه  - که یه وقتا شده خلافاْ دور زدم و رفتم خونه - وقتی میرم تو خونه می گم هیچ جا مثل خونه خود آدم نمی شه ...

شده یه وقتا تا ساعت ۷ یا ۸ شب تو دفترم موندم و مجذوب آهنگ انتخابیم شدم و نفهمیدم کی زمان گذشته .....شده یه وقتا گاز دادم که از منطقه شهر هم گذشتم و دور دور شدم ... -شده هم یه وقتا تو ماشین نشستم و ذهنم به یه جای خلا کشیده شد نه میدیدم نه می شنیدم ...- شده هم که غیور مردان خیابان ما منو سرافراز کردن و با یه چند تا جمله زیبا - زیبا  زیبا منو به این دنیا برگردوندند .-شده که دلم هوای بچگی هام رو کرده باشه هوای آغوش پدر و مادرو اون جمع خواهرو برادرام و برای بغل کردن خواهرم دلم لک زده باشه اینقده  که حتی نتونم نفس بکشم -شده که برای از دست رفتن خودم پشت رل گریه کنم ...

من از دست رفتم - من گم شدم - من مرده ام .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/11 و ساعت 12:38 |

خوانش اول: زن عاشق، شوهر بی معرفت

مرد (هلمر توروالد) زنش را دوست دارد. تمام عشقش این است که وقت و بیوقت صدایش بزند عشقم، گلم، مرغابی م؛ زنش هم جواب هایی ازین دست بدهد؛ عشق کنند باهم؛ مهمانی که می روند دور هم بگردند و همه ی عالم و آدم بدانند که چقدر شیفته ی هم اند. زن اما به نظر میرسد به مراتب بیشتر شوهرش را دوست دارد – بیشتر از آنچه که شوهرش او را دوست دارد – نشان به آن نشان که وقتی شوهرش چند سال پیش بیمار بود و به اندازه ی کافی پول نداشتند برای مداوا، این زن بود که از بدترین آدم ممکن پول قرض گرفت و حالا سال هاست بی آن که شوهرش بفهمد و بداند دارد قرض پس می دهد و با چه عشقی دارد این کار را می کند.

بچه هایی شیرین دارند و دوستی خانوادگی که بسیار عزیز است ومحترم.

تنها هنگامی که شرایط به نحو پیچیده ای سخت می شود می بینیم که شوهر توزرد از آب در می آید و از آن عشق همیشگی نشانی نیست. درست وقتی که زن کاملا مطمئن است در شرایطی خاص شوهرش از او پشتیبانی خواهد کرد شوهرش جاخالی می دهد و از آن عشق همیشگی نشانی نیست. زن جمع می کند و می رود.

تازه می بینیم تمام این سال ها یک زندگی عروسکی داشته اند؛ تنها ظاهرسازی می کرده اند.

خوانش دوم: شوهر عاشق، زن احمق

مرد (هلمر توروالد) زن اش را دوست دارد، خیلی هم دوست اش دارد؛ همه هم می دانند چقدر دوستش دارد. تا اینکه روزی می فهمد زن اش در نهایت حماقت – البته با نیت خیر – از بدترین آدم ممکن پول قرض گرفته و حالا سال هاست دارد از پولی که قاعدتا باید خرج لباس و خوراک بچه هایشان و خودشان بشود می زند و قرضی را که اتفاقا به خاطر شوهرش کرده پس می دهد؛ دلیلی نمی بیند به روی زن نیاورد باید بفهمد که چه اشتباه هولناکی کرده.

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/11 و ساعت 12:6 |
میگماااا چطوره من یه شرکت کاریابی بزنم اصلا چطوره خودم یه شرکت تولیدی بزنم ؟ بابا هر طرف که می رم !!!!  اصلا هیچ جا هم که نرم نمی دونم این شماره موبایل ها رو از کجا پیدا می کنن شماره خونه رو از کجا ها می گیرن ؟ خسته شدم از بس سرو کله زدم  . بابا هر کی ما رو دید  از ما التماس دعا داشت . بعد ۵ سال اگه خودم بخوام توی محل کارم بمونم و به کارم ادامه بدم این اطرافیان و سفارشات رنگارنگ شون برای کار و ... تمومی نداره . ونمی ذارن که من اینجا دوووم بیارم  بابا دیونم کردین . ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/09 و ساعت 12:4 |
والا یه چند روزیه که در تب و تاب انتخاب دانشگاه برای رشته ام بی ای از کشورهای مختلف هستم . یکی میگه کانادا یکی می گه مجارستان یکی میگه بلاروس یکی میگه ترکیه هرکی یه چیزی می گه بهر حال راه سختی رو در پیش گرفتم امیدوارم تا آخرش هم اینقدر استوار باشم و راهم رو ادامه بدم .

بالاخره من یک راهی برای درس خوندن پیدا کردم .  

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/03 و ساعت 11:21 |
با امیر ۵ شنبه رفتیم کجور - ییلاق خودمون - رفتیم خونه عمه ام توی پول بعد به زمینهای آبا و اجدادی مون و پدرم سری زندیم شب رو اونجا موندیم . صبح زود برای پیاده روی با پسر عمه ها و دختر عمه ام و بچه هاشون رفتیم تا سید انجیلی و برای خوردن صبحونه برگشتیم به خونه  بعد خوردن صبحانه به همراهی پسر عمه بزرگم رفتیم کندلوس و در نوشهر یه ناهار توپی خوردیم بعد از رسوندن همراهمون رفتیم دریا - بعد از خوردن چند تا بستنی خودمون رو که مثل جنازه بودیم رسوندیم خونه .

ولی خودمونیم هاااا کندلوس اینقدر ها هم زیبایی نداره و فقط اومدن بهش رسیدن خب اگر به یک روستای معمولی هم اینقدر برسن خیلی جذاب می شه . البته در حد یک مکان توریستی نبود ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/06/02 و ساعت 8:25 |