تبليغاتX
... Smirnof
بعد چند روز که به خاطر کارم از کامپیوترم دور افتاده بودم - همون شرایطی که تو محل کارم پیش اومده بود ومجبور شدم برم مرخصی تا یه کم این روزها رو فراموش کنم و کمی اروم بشم - و امروز تو ی قسمت جدید هستم برنامه ریزی و تولید .

بعد حداقل ۳ هفته حالا اومدم و .....اما اصلا دلم نمی خواست برگردم .

از دست رئیسام خیلی ناراحتم -نمی دونم چرا باید بین دعوا ها و بحث های مدیریتی چند مدیر من وسط باشم . میدونم   چون مهندس منو کشید وسط - مهندس به خاطر اینکه بتونه گذشته هاش رو با شرکاش جبران کنه برای اینکه بتونه بگه  اشتباه از اونها بوده - اونها کم اوردن - دوباره همون شرایط رو فراهم کرد تا بتونه بگه من اینم من می تونم . این من هستم که تصمیم می گیرم .

اینقدر منو بزرگم کرد اینقدر منو عزیز خودش دونست که حتی سر سفره عقدم اون تصمیم گرفت .اینقدر منو بزرگ کردتا بقیه مدیران غبطه منو بخورن و غافل از این که اگه بادی به سمتش بوزه اول منو از بین می بره . همین هم شد تا مخالفت های همه شروع شد من اون بالا تنها شدم هر چند که مهندس تنهام نذاشت اما مهندس ما هم روسایی داشت و شاکی های اصلی همین روسا بودند ..

نه به اون سکوت نا به جاش  نه به این داد و بیداد های جنجال آورش ...

باید به کی بگم که نه من اون حمایت های بی موردش رو می خواستم و نه سکوت کشندش و نه این سیاستی که در پیش گرفته ... بابا بزارین من کارم رو بکنم . چه کار به شما ها دارم . اگه توی کارم جایش کم گذاشتم اونوقت -

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/28 و ساعت 14:36 |
۱۳ یا به قول خیلی ها ۱+۱۲  یعنی همین امروز .

۱۳ ها برای من خیلی خوش یمن هستند . همیشه احترام خاصی برای این عدد قائل هستم .

و معمولا بهترین اتفاقات زندگیم توی این روزها رقم خورده  . مثل امروز کا آخرین روز کاری من در این کارخونه است . خوشحالم هرچند که از آینده کمی می ترسم اما شکر خدا محتاج نیستم این قضیه باعث اطمینان خاطر بیشترم هم شده .

برنامم اینه که یه چند روزی استراحت می کنم بعد می رم تا ببینم سفارشات دوستان برای من تا به کجا رسیده . تا ببینم خدا چی می خواد .

بازم شکرت

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/13 و ساعت 8:24 |
دل من دیر زمانی است که می پندارد  دوستی نیز گلی است 

گل نیلوفر و ناز ساقه ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آن که روا میدارد

جان این ساقه نازک  - دانسته - بی آزارد !

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/13 و ساعت 8:16 |
امروز شنیدم که رفتی - تنم باز گریست و دلم باز شکست

و نگاهم پی یاری گم شد

و من چه تلخم امروز ...

زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او - جز با او نمی خواهی

 من گمانم زندگی همین باشد .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/13 و ساعت 8:14 |
این روزها  این گونه ام  - ببین

دستم کند پیش می رود   انگار هر شعر باکره ای را سروده ام - پایم چه خسته می کشدم

گویی کت بسته از هر خم راه که رفته ام  به

                                                             بن بست رسیده ام .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/13 و ساعت 8:8 |
از ما گذشت باید به ابر  بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند   

                                                                          بی رخصت کلید

********-------- *********

بر چفت مقبره پیر - قفلی میان گره ها و قفل ها

دیشب گشوده شد

هیهات !! ....... بدبختی چه کسی آغاز شده است ؟...

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/07/13 و ساعت 8:5 |