کی باور می کنه من تا ۵ صبح با امیر و علی و سعید حکم بزنیم ها ها اااا؟
کی باور می کنه ساعت ۷ رفتم امتحان دادم ؟ ها ها
مهمتر از همه کی باور می کنه امتحان ۴ واحدی مو خراب کردم و عین خیالمم نیست ؟!!!! ها
کی باور می کنه من تا ۵ صبح با امیر و علی و سعید حکم بزنیم ها ها اااا؟
کی باور می کنه ساعت ۷ رفتم امتحان دادم ؟ ها ها
مهمتر از همه کی باور می کنه امتحان ۴ واحدی مو خراب کردم و عین خیالمم نیست ؟!!!! ها
دیروز امتحان داشتن امتحان ریدینگ زبان وقتی اومدم تا ببینم کدومها رو غلط زدم و پاسخ اشتباه دادم فهمیدم که هیهات باید بگم کدومها رو درست نوشتم چون فکر نمی کنم حتی یک جمله بدون غلط داشته باشم .
آقای استاد اکبری اینجور که معلومه باید چاکرت برم!!!! .... .
ولی خدایش دست مریزاد. خیلی دوست داریم به مولا ااا ....
یه دو ه روزی هم امیر پیشش بود تو مهمانسرا و من تنها بودم . این تنهایی هم خوب بود و هم بد ...
بدش که یه کم می ترسیدم . ( نمی دونم چرا این روزها یه کم رسو شدم !!!! همش به خاطر این فیلم های ترسناک و آدمخور که
بعضی ها
برام میارن !! . و اما خوشیش که .... خیلی خوش گذشت .
ای ول مهندس . خیلی چاکرتیم به مولا ...
توی قدم هام به قدم های آخر دکتر تو کارخونه فکر می کنم چقدر سخته !! نمی تونم . نمی تونم حتی بهش فکر کنم . خدایش دکتر برای بچه های کارخونه کم نذاشت - این کارخونه رو از جان و دل دوست داشت و براش برنامه ریزی می کرد . یادمه روزهای برفی پارسال که ما محلی ها تعطیل بودم و وضعیت راهها غیر قابل استفاده اما دکتر تو اون تعطیلات برفی اومدن به کارخونه .
اون روزی که بعنوان مدیر نمونه نقش این همه زحمات رو -وقتی بالای سن ایستاده بودن تا لوح تقدیر مدیر نمونه سال رو دریافت کنن - روی پیشونیشون دیدم .فهمیدم نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
یادمه - همه بودن ها و نبودن هاش همه حضور های سبزش توی چند قدم از در کارخونه تا درب اتاقم مثل یه فیلم پیوسته و مثل یه درس ماندگار مرور می شن .
دلم خیلی براتون تنگ می شه آقای دکتر .![]()
می دونم که پله های ترقی شما دیگه مثل پله برقی می مونه .و نیاز به دعا نداره اما برای سلامتی تون دعا می کنم . . ![]()
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت : این را برای زنت گرفته ای ؟
" نه - خیلی خطرناک است می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم ."
ـمن چطورم ؟
مرد پوزخندی زد : " بامزه است اما کدام احمقی برای کشتن یک زن انتخاب می کند؟ "
زن لب هایش را مرطوب کرد لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت .
- زن تو .
آخر و عاقبت آدم های پدرسوخته ....![]()
![]()
![]()
متاسفم همه قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند .
" امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند ؟"
یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم .
" جای خالی دارد ؟" - زیاد .
" مقصد ان خیلی دور است ؟"
- نه زیاد اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند .
شب های خواستگاری یوسف ( البته شب خواستگاری صحیح می باشد چون فقط یک شبه همه چی تموم شد !!!!!!) روز عقد یوسف و شب جشن عقد کنان یوسف
جشن شب یلدا که با کارهای عجیب و غریب سما و خنده های ناتمام سارا هر لحظه جذاب تر شده بود با حضور مهدی ( پسر عمه ) عمو ابراهیم و عمو جعفر - بابا - مامان - زنمو شهناز و ترانه - جاری های گرام فاطمه و مریم و برادر ای امیر (حمید و حسن و یوسف و محمد علی ) علی و مریم - مریم و سعید سریه و رضا و متینا - فاطمه -و آقا دولت و رحیمه خانوم و مهدی و محمد و آبجی و آقا الیاس و خودم امیر که خیلی خوش گذشت که البته مقارن بود با دومین سالگرد به هم پیوستن ما .
خلاصه جمع ما جمع بود فقط بابک کم بود که مجبور شد در دقایق آغازین جشن یوسف با چشم های پر اشک و دلی گرفته به پادگان بره .
شب خیلی خوبی بود . یاد روزها و خاطرات همیشه لبخند رو به لبم میاره ....