تبليغاتX
... Smirnof
کی باور می کنه دقیقاْ شب امتحان ۴ واحدی فردا من بشینم و ۳ تا فیلم اکشن حسابی از جیمز باند و بوروس ویلیس ببینم ها  ها ااا ؟ !

کی باور می کنه من تا ۵ صبح با امیر و علی و سعید حکم بزنیم ها ها اااا؟

کی باور می کنه ساعت ۷ رفتم امتحان دادم ؟ ها ها

مهمتر از همه کی باور می کنه امتحان ۴ واحدی مو خراب کردم و عین خیالمم نیست ؟!!!! ها

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/22 و ساعت 16:21 |
یادش بخیر شعرهای کوچه بازاری دوران دبستان و هیاهوی اون زمان ...

دیروز امتحان داشتن امتحان ریدینگ زبان وقتی اومدم تا ببینم کدومها رو غلط زدم و پاسخ اشتباه دادم فهمیدم که هیهات  باید بگم کدومها رو درست نوشتم چون فکر نمی کنم حتی یک جمله بدون غلط داشته باشم .

آقای استاد اکبری اینجور که معلومه باید چاکرت برم!!!! .... .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/22 و ساعت 16:2 |
یه چند تا فیلم جدید هم امروز گرفتم . آخه کسی نیست به این بعضی ها بگه الان تو هفته امتحانات چه وقته فیلم اوردنه ؟؟!!! هااااا ؟

ولی خدایش دست مریزاد. خیلی دوست داریم به مولا ااا ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/16 و ساعت 18:15 |
مهندس " ث " بعد یه مریضی ۱ هفته ای برگشت . البته هوز مریضی تو جونش بود .

یه دو ه روزی هم امیر پیشش بود تو مهمانسرا و من تنها بودم . این تنهایی هم خوب بود و هم بد ...

بدش که یه کم می ترسیدم . ( نمی دونم چرا این روزها یه کم رسو شدم !!!! همش به خاطر این فیلم های ترسناک و آدمخور که بعضی ها برام میارن !! . و اما خوشیش که .... خیلی خوش گذشت .

ای ول مهندس . خیلی چاکرتیم به مولا ...

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/16 و ساعت 18:12 |
صبح با استرس از خواب بلند شدم - .... دیر نکنیم حتما دکتر برای بازدید آخر می آن - این جمله ای بود که موقع لباس پوشیدن گفتم . ..... هم چون از اهمیت موضوع باخبر بود سریع  تا در کار خونه اومدیم .

توی قدم هام به قدم های آخر دکتر تو کارخونه فکر می کنم چقدر سخته !! نمی تونم . نمی تونم حتی بهش فکر کنم . خدایش دکتر برای بچه های کارخونه کم نذاشت - این کارخونه رو از جان و دل دوست داشت و براش برنامه ریزی می کرد . یادمه روزهای برفی پارسال که ما محلی ها تعطیل بودم و وضعیت راهها غیر قابل استفاده اما دکتر تو اون تعطیلات برفی اومدن به کارخونه .

 اون روزی که بعنوان مدیر نمونه نقش این همه زحمات رو -وقتی بالای سن ایستاده بودن تا لوح تقدیر مدیر نمونه سال رو دریافت کنن - روی پیشونیشون دیدم .فهمیدم نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

یادمه - همه بودن ها و نبودن هاش همه حضور های سبزش توی چند قدم از در کارخونه تا درب اتاقم مثل یه فیلم پیوسته و مثل یه درس ماندگار مرور می شن .

دلم خیلی براتون تنگ می شه آقای دکتر .

می دونم که پله های ترقی شما دیگه مثل پله برقی می مونه .و نیاز به دعا نداره اما برای سلامتی تون دعا می کنم . .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/10 و ساعت 8:16 |
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت " مواظب باش عزیزم اسلحه پر است. " 

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت : این را برای زنت گرفته ای ؟

" نه - خیلی خطرناک است می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم ."

ـمن چطورم ؟

مرد پوزخندی زد : " بامزه است اما کدام احمقی برای کشتن یک زن انتخاب می کند؟ "

زن لب هایش را مرطوب کرد لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت .

-  زن تو .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/08 و ساعت 9:45 |
+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/08 و ساعت 9:37 |

آخر و عاقبت آدم های پدرسوخته ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/03 و ساعت 8:31 |
+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/03 و ساعت 8:25 |
" یک بلیط برای جهنم - لطفاْ "

متاسفم همه قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند .

" امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند ؟"

یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم .

" جای خالی دارد ؟"    - زیاد .

" مقصد ان خیلی دور است ؟"  

- نه زیاد  اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید شنیده ام  در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند .

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/03 و ساعت 8:11 |
این روزها فقط جشن و جشن -

شب های خواستگاری یوسف ( البته شب خواستگاری صحیح می باشد چون فقط یک شبه همه چی تموم شد !!!!!!)  روز عقد یوسف و شب جشن عقد کنان یوسف

جشن شب یلدا که با کارهای عجیب و غریب سما و خنده های ناتمام سارا هر لحظه جذاب تر شده بود با حضور مهدی ( پسر عمه ) عمو ابراهیم و عمو جعفر - بابا - مامان - زنمو شهناز و ترانه - جاری های گرام فاطمه و مریم و برادر ای امیر (حمید و حسن و یوسف و محمد علی ) علی و مریم - مریم و سعید سریه و رضا و متینا - فاطمه -و آقا دولت و رحیمه خانوم و مهدی و محمد  و آبجی و آقا الیاس و خودم امیر که خیلی خوش گذشت که البته مقارن بود با دومین سالگرد به هم پیوستن ما .

خلاصه جمع ما جمع بود فقط بابک کم بود که مجبور شد در دقایق آغازین جشن یوسف با چشم های پر اشک و دلی گرفته به پادگان بره .

شب خیلی خوبی بود . یاد روزها و خاطرات همیشه لبخند رو به لبم میاره ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 87/10/01 و ساعت 13:53 |