تبليغاتX
... Smirnof
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی     صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود ..

" ممل "

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/28 و ساعت 8:16 |
مرا اینگونه باور کن - کمی تنها  کمی بی کس - کمی از یاد رفته ...

خدا هم ترک ما کرده - خدا دیگر کجا رفته ؟

 نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟

 مرا اینگونه باور کن ....

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/20 و ساعت 7:17 |
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم - قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ...

ببینیم آسمان هر کجا - آیا همین رنگ است ؟؟!

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/20 و ساعت 7:13 |
سکوت می کنم ...

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/16 و ساعت 19:8 |
 نمی دونم امروز از بس حالم خوبه اینقدر چیز نوشتم - یا از بس که حالم بده ؟؟؟؟!

...

....

چند ساعت بعد !

یکی پیدا نمی شه به این بابا بگه :آخه مرد حسابی ادم به زنش فوش ن.ا.م.و.س.ی. میده !!!!!

یکی پیدا نمیشه به این پیشی بگه : وقتی کارت دارم کدوم گوری هستی ؟؟؟( مخصوصاْ این کلمه رو گفتم که ناراحت شی.)

یکی پیدا نمیشه به این آقا بگه : اینقدر کور کوری نخون ! لطفاْ .

یکه هم نیست به این .....

انگار خودم باید زحمت همه اینها رو بکشم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 13:0 |
جرالدين دخترم ، اکنون تو کجا هستي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر ؟ اين را ميدانم . فقط بايد به تو بگويم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر گل هايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشين و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صداي کف زدن هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن . زندگي آنان که با شکم گرسنه و در حالي که پاهايشان از بينوايي ميلرزد ، هنرنمايي ميکنند . من خود يکي از آنها بوده ام . جرالدين دخترم ، تو مرا درست نمي شناسي . در آن شبهاي بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنيدني است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه ميگيرد ، داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را کشيده ام و از اينها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميکند ، چشيده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدين دخترم ، دنيايي که تو در آن زندگي ميکني ، دنياي هنرپيشگي و موسيقي است . نيمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزليزه بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسي که تو را به منزل ميرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . . دخترم جرالدين ، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردي کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پاي او را ميشکند . وقتي به اين مرحله رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسيار براي تو دارم ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان ميبخشم . انسان باش ، پاکدل و يکدل . زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است .
+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 12:47 |
امروز وبلاگ vesper 007 رو که با کلی دلخوشی نوشته بودمش و کلی آرزو ... حذفش کردم . با تمام خاطراتش .... . نقطه سر خط .
+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 8:22 |
می گن :

" خوشیختی این نیست که تاس خوب بیاری بلکه باید تاس بد رو خوب بازی کنی ...."

اما

من اینو قبول ندارم .

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:55 |

همه می پرسند :

چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همهمه  دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ؟ روی این آبی آرام بلند - که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت  خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل  موج ؟ چیست در خنده جام ؟ که تو چندین ساعت - مات و مبهوت به آن مینگری ؟ نه به ابر - نه به آب نه به برگ - نه به این آبی آرام بلند -نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام - نه به این خلوت خاموش کبوترها - من به این جمله نمی اندیشم .!!            به تو می اندیشم . 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:51 |

بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود... تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان  1000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 1000 دلار به زن پیتر میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود... پیتر گفت: خوبه... چیزی در مورد 1000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

 نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:49 |

من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند.. دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم. یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی. سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان  500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ............ ....! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم. اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم. وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم. یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی. ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم. ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:47 |

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسى را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازى کن. نمى‌دانى چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمى‌توانم بات بازى کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهى کشيد و گفت: -معذرت مى‌خواهم.
اما فکرى کرد و پرسيد: -اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستى. پى چى مى‌گردى؟
شهريار کوچولو گفت: -پى آدم‌ها مى‌گردم. نگفتى اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مى‌کنند. اينش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مى‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پى مرغ مى‌کردى؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مى‌گردم. اهلى کردن يعنى چى؟
روباه گفت: -يک چيزى است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى ديگر. نه من هيچ احتياجى به تو دارم نه تو هيچ احتياجى به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتياج پيدا مى‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ى عالم موجود يگانه‌اى مى‌شوى من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم مى‌شود. يک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:43 |

همه‌ى مردم ستاره دارند اما همه‌ى ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايى که به سفر مى‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضى ديگر فقط يک مشت روشنايىِ سوسوزن‌اند. براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکى ستاره‌هايى خواهى داشت که تنابنده‌اى مِثلش را ندارد.
- چى مى‌خواهى بگويى؟
- نه اين که من تو يکى از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکى از آن‌ها مى‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مى‌کنى برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ى ستاره‌ها مى‌خندند. پس تو ستاره‌هايى خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
- و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمى‌زاد يک جورى تسلا پيدا مى‌کند ديگر) از آشنايى با من خوش‌حال مى‌شوى. دوست هميشگى من باقى مى‌مانى و دلت مى‌خواهد با من بخندى و پاره‌اى وقت‌هام واسه تفريح پنجره‌ى اتاقت را وا مى‌کنى... دوستانت از اين‌که مى‌بينند تو به آسمان نگاه مى‌کنى و مى‌خندى حسابى تعجب مى‌کنند آن وقت تو به‌شان مى‌گويى: ?آره، ستاره‌ها هميشه مرا خنده مى‌اندازند!? و آن‌وقت آن‌ها يقين‌شان مى‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌اى...

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:41 |

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم" .

حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " " خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد" او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:39 |