" ممل "
خدا هم ترک ما کرده - خدا دیگر کجا رفته ؟
نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟
مرا اینگونه باور کن ....
بیا ره توشه برداریم - قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ...
ببینیم آسمان هر کجا - آیا همین رنگ است ؟؟!
...
....
چند ساعت بعد !
یکی پیدا نمی شه به این بابا بگه :آخه مرد حسابی ادم به زنش فوش ن.ا.م.و.س.ی. میده !!!!!
یکی پیدا نمیشه به این پیشی بگه : وقتی کارت دارم کدوم گوری هستی ؟؟؟( مخصوصاْ این کلمه رو گفتم که ناراحت شی.)
یکی پیدا نمیشه به این آقا بگه : اینقدر کور کوری نخون ! لطفاْ .
یکه هم نیست به این .....
انگار خودم باید زحمت همه اینها رو بکشم .
" خوشیختی این نیست که تاس خوب بیاری بلکه باید تاس بد رو خوب بازی کنی ...."
اما
من اینو قبول ندارم .
همه می پرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همهمه دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ؟ روی این آبی آرام بلند - که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده جام ؟ که تو چندین ساعت - مات و مبهوت به آن مینگری ؟ نه به ابر - نه به آب نه به برگ - نه به این آبی آرام بلند -نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام - نه به این خلوت خاموش کبوترها - من به این جمله نمی اندیشم .!! به تو می اندیشم .
روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسى را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازى کن. نمىدانى چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمىتوانم بات بازى کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهى کشيد و گفت: -معذرت مىخواهم.
اما فکرى کرد و پرسيد: -اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستى. پى چى مىگردى؟
شهريار کوچولو گفت: -پى آدمها مىگردم. نگفتى اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار مىکنند. اينش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مىدهند و خيرشان فقط همين است. تو پى مرغ مىکردى؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مىگردم. اهلى کردن يعنى چى؟
روباه گفت: -يک چيزى است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهاى مثل صد هزار پسر بچهى ديگر. نه من هيچ احتياجى به تو دارم نه تو هيچ احتياجى به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتياج پيدا مىکنيم. تو واسه من ميان همهى عالم موجود يگانهاى مىشوى من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم مىشود. يک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.
همهى مردم ستاره دارند اما همهى ستارهها يکجور نيست: واسه آنهايى که به سفر مىروند حکم راهنما را دارند واسه بعضى ديگر فقط يک مشت روشنايىِ سوسوزناند. براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما اين ستارهها همهشان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکى ستارههايى خواهى داشت که تنابندهاى مِثلش را ندارد.
- چى مىخواهى بگويى؟
- نه اين که من تو يکى از ستارههام؟ نه اين که من تو يکى از آنها مىخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مىکنى برايت مثل اين خواهد بود که همهى ستارهها مىخندند. پس تو ستارههايى خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
- و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمىزاد يک جورى تسلا پيدا مىکند ديگر) از آشنايى با من خوشحال مىشوى. دوست هميشگى من باقى مىمانى و دلت مىخواهد با من بخندى و پارهاى وقتهام واسه تفريح پنجرهى اتاقت را وا مىکنى... دوستانت از اينکه مىبينند تو به آسمان نگاه مىکنى و مىخندى حسابى تعجب مىکنند آن وقت تو بهشان مىگويى: ?آره، ستارهها هميشه مرا خنده مىاندازند!? و آنوقت آنها يقينشان مىشود که تو پاک عقلت را از دست دادهاى...
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم" .
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " " خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد" او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان

