وسیع باش و تنها سربه زیر و سخت .
آخه من با چه زبونی بگم که من برای تعطیلاتم ارزش قائلم !!
لااقل اگه شما ! با من همراه نیستید برنامه های منو به هم نزنید .....
روزگار مرگ انسانیت است : من که از پژمردن یک شاخه گل ،از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار- اشک در چشمان و بغضم در لوست .وندرین ایام ،زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !در کویری سوت و کور ،در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق ،گفت و گو از مرگ انسانیت است !
مرگ او را از کجا باور کنم ؟؟
دلم - عقلم - تمام وجودم می خواهد از درد چیزی !! فارغ شوند اما انگار سزارین لازم است ....
هنر نیست که کسی را دوست داشته باشی چونکه هر کسی می تونه کسی را دوست داشته باشد ! پس تو مثل دیگران هستی و نه متفاوت با آنها !هنر نیست که از شوق دیدن یاری ،جامه بدری و های و هوی براه بندازی و .. چون که هر کسی می تونه خودش رو شیدا نشون بده ! هنر نیست که در وصف معشوقت مطلب ها بنویسی و حرفها بزنی چون هر کسی می تونه این کار رو به نحوی انجام بده ! هنر نیست که در غم فراق معشوقی ، نحیف و لاغر شوی چون که دیگران هم می تونن در غم هجران- از حال برن و .. ! . پس دوست داشتن هنر نیست . حالا با هر درجه و نوعی که باشه !
هنر اینه که - دوستت داشته باشند . دوست داشته بشی و بتونی حدو مرز نگه داری ! هنر این است که محبوب کسی بشی اما دچار غرور نشی ! اهل ادب و اداب باشی – آداب دوست داشته شدن را می گم ! هنر اینه که می دونی کسی دیوانه وار دوستت داره و تو با رفتارهای نسنجیده دیوانه اش نکنی و به جنونش نرسونی ! هنر این است که بدانی دوستت دارند و بعد برای عاشقت و یا معشوقت طاقچه بالا نذاری ! هنر این است که به محض این که متوجه شدی مورد توجه هستی دیگر جفتک نپرونی و لباس خلق پاره نکنی ! و از این حرفها ...
مثل اصرار برای رقصیدن در جمع غریبه. مثل لبخند زورکی به عروس جدید خاله با اون دماغ چسب زدش. مثل فحش ندادن به بازیکن تیمت وقتی گل خالی رو گل نمیزنه.
گاندی میگه که در سالهای مبارزه همسرم نقش دست راستم رو داشت و در زندان دست راستم نقش همسرم را.
یکی بیاد به ملت حالی کنه که جذابیت عشق، عاشق کسی شدنه که هیچوقت نتونی بهش بگی. جذابیت سفر، قدم زدن توی ده کوره های جنوبه. نه رفتن لب ساحل شمال.
جذابیت اینه که همین الان یکی رو میخوای که نمیدونی حتی اسمش چیه. جذابیت عشق اینه که طرف نفهمه، بعد از چند سال حتی. وقتی یه کسی عاشق میشه باید مثل آدم بفهمه که عشق و عاشقی همین اندازش بسه. یکی نیست به این جماعت که تا عاشق میشن، هدفشون میشه رسیدن به ساحت معشوق، بگه تویی که نمیتونی تنبونتو بالا بکشی ... میخوری که میخوای همه چیزو رسمیش کنی. چه اهمیتی داره که دو طرف بعد از سه ماه میفهمن اون تابلویی که باهاش عهد و پیمان بستن یه سوپرمن نبوده. آخرش بفهمی که بهتر از اون هم هست. ..
هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط چه صداي قشنگي دارد!فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون مي خنديدم!فهيدم كه عشق،آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم! » باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!؟...
زمان اعتراف از راه رسیده و رقص لخت واژه ها آغاز شده است ... و من نشسته ام و به بارش واژه ها می نگرم ... گاهی که لبریز می شوم از واژه ... گاهی که مالامالم از احساس ... گاهی که دوست دارم کسی را دوست داشته باشم همچون امروز ... همچون همین حالا ... انگار " از این پسی " وجود نخواهد داشت ... انگار من همینجا تمام خواهم شد ... انگار به پایان " من " رسیده ام ...
راستی نقطه این پایان ، آغاز کدامین ابتداست؟ ... در انتهای سرزمین "من" کدام سرزمین ناشناس پدیدار خواهد شد ؟ ... و " من " از کجای این قصه صدای پای " تو " را در کنار خود خواهم شنید؟ ...
منتظر رویش کلماتت خیره ام به همان راهی که " تو " می آیی ...
تا امروز نمی دونستم یعنی چی ..اما افتاد حالا !

