انگار ایستاده باشم کنار یک پنجره بزرگ - یا دیواری شیشه ای- پیشانی ام راچسبانده باشم به شیشه و به آدمها نگاه می کنم به خیابانها به ماشین ها به زندگی ..... زندگی را لای ورق های کتاب ها - در صحنه های نفس گیر فیلم ها - خوانده ام دیده ام به گذشته نگاه می کنم و دنیایی آن همه خالی و می ترسم از خالی پیش رو .. و دیگر هیچ چیز ندارم - که لمسش کنم - که مال من باشد ...