تبليغاتX
... Smirnof - ستاره ها.. از شازده کوچولو

همه‌ى مردم ستاره دارند اما همه‌ى ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايى که به سفر مى‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضى ديگر فقط يک مشت روشنايىِ سوسوزن‌اند. براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکى ستاره‌هايى خواهى داشت که تنابنده‌اى مِثلش را ندارد.
- چى مى‌خواهى بگويى؟
- نه اين که من تو يکى از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکى از آن‌ها مى‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مى‌کنى برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ى ستاره‌ها مى‌خندند. پس تو ستاره‌هايى خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
- و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمى‌زاد يک جورى تسلا پيدا مى‌کند ديگر) از آشنايى با من خوش‌حال مى‌شوى. دوست هميشگى من باقى مى‌مانى و دلت مى‌خواهد با من بخندى و پاره‌اى وقت‌هام واسه تفريح پنجره‌ى اتاقت را وا مى‌کنى... دوستانت از اين‌که مى‌بينند تو به آسمان نگاه مى‌کنى و مى‌خندى حسابى تعجب مى‌کنند آن وقت تو به‌شان مى‌گويى: ?آره، ستاره‌ها هميشه مرا خنده مى‌اندازند!? و آن‌وقت آن‌ها يقين‌شان مى‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌اى...

+ نوشته شده توسط بهمن در 88/03/13 و ساعت 7:41 |